alert(" جونه بابات جونه مامیت جونه هر کسی که دوس داری نظر بده ") گل من باغچه ی نو مبارک

گل من باغچه ی نو مبارک

. . .بس که دیوار دلم کوتاه است...هر که از کوچه ی دل میگذرد...برای هوسی هم که شده سرکی میکشدو میگذرد

        سلام

میخوام یکی از داستان های مهم زندگی رو براتون تعریف کنم

این داستان بر میگرده به چند ماه پیش تو یه مراسم من یه دختری رو دیدم.

خیلی ازش خوشم اومد من با یکی از دوستام به اسم حسین بودم

تواون مراسم  من اینقدر حواسم به اون بود که اصلا نفهمیدم مراسم کی تموم شد!!!!!

تا چند روز تمام فکر و ذهنم  شده بود اون...

شروع کردم به تحقیق

اونقدر ازش چیز فهمیدم  که فکر کنم خودش هم نمیدونه...!!!!

خیلی دوست داشتم برم جلو ولی نمیتونستم چون هم همسایه یکی از فامیلام بود  و هم منو خوب میشناخت اگر اون قبول نمی کرد یا منو دوست نداشت

 میتونست همه چیز رو به اهل فامیل  بگه وآبرو منو ببره

من تو دوراهی قرار گرفته بودم یا باید دست ازسرش بر میداشتم

یا بزرگترین ریسک زندگیم رو میکردم و میرفتم جلو

احتمال گرفتن ریسکم فقط ۲۰درصد بود  حسین هم به من میگفت

اینو ولش کن این همه دختر برو سراغ یکی دیگه ولی من...

دیگه میخواستم شروع به کار کنم که شنیدم  با پسری به اسم علی دوسته

منم که اصلا از چنین دختری خوشم نمیاد پا رو همه ی احساساتم گذاشتم

و قیدشو زدم بعد ها فهمیدم  که بهم دروغ گفتند.....

منم بعد از یه دعوای حسابی باز خواستم برم جلو که یه اتفاق خیلی بدی

براش پیش اومد انگار قسمت نبود ما به هم برسیم از هر طرف وارد میشدم

یه مشکلی پیش میومد  بعد ها شمارش رو هم پیدا کردم

ولی با اتفاق بدی که براش پیش اومده بود احتمال گرفتن ریسکم به ۵ درصد

کشیده شد چند بار زنگ زدم خاموش بود بعد از چند روز زنگ زدم

ولی با یه مشکل دیگه ای روبرو شدم  اون خط رو داده بود به داداشش

دیگه نمیدونستم باید چه کار میکردم  

وب یکی از دوستاش رو به زحمت پیدا کردم بعد ازش خواستم

هرچی میدونه بگه اون گفت که اون با کسی دوست نمیشه

و اون یکی دیگه رو دوست داره هر کاری کردم نگفت اون کیه

منم با زحمت بسیار سر نخ هایی پیدا کردم اینقدر تلاش کردم تا یه

حدس هایی زدم بعد به دوستش گفتم همینه اونم گفت آره

نمیدونم اون پسررو واسه چی دوست داشت ولی میدونم هر چی بود

به خاطر تفاهم و این چیزا نبود   آخه اون پسر از نظر مالی وضعش خوبه

و قیافش هم بهتر از منه

من نمیدونم که واقعا اون پسرو واسه خودش میخواد یا چیزاش ولی میدونم

پسره به معنای عشق نگاش نمیکنه فقط از روی یه چیزه

که حالم از کلمش به هم میخوره(هوس)

 بعدش فهمیدم  که دارن عقدش میکنن ولی نه با اون پسره

که من میگفتم یه بنده ی خدای دیگه 

انشاالله که خوشبخت بشن ما که بخیل نیستیم عوضش یه

 

آبجی دارم که با هیچی عوضش نمیکنم از همین جا هم بش

 

 میگم آبجی جون دوستت دارم

ولی واسه اونا هم  آرزوی خوشبختی میکنم

یه جمله رو میخوام از ته دلم بگم

چقدر سخته گل آرزو ها تو تو باغ دیگری ببینی و هزار

 بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

: "گل من باغچه نو مبارک...

نوشتم تو روزه دوشنبه 1390/01/01 فکر کنم ساعتا 15:53 بود منم که اسمم هست حامد| |

میدونم برات عجیبه اینهمه اصرار و خواهش

                                   اینهمه خواستنه دستات بدونِ حتی نوازش

میدونم که خنده داره واسه تو گریه یه درده

                                        میگذری از منو میری اما باز غم برمیگرده

میدونم برات عجیبه منو اینهمه غرورم

                                 پیشِ همه ی بدی هام چه جوری بازم صبورم

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

                                      دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم

میدونی چرا همیشه من گرفتار تو میشم

                          وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو یاد میگیرم و می خندم

                                  تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

                                   میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام

             میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیارو گشتی

          من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

نوشتم تو روزه چهارشنبه 1389/11/13 فکر کنم ساعتا 3:2 بود منم که اسمم هست حامد| |

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راههای کشتن گربه دم حجله را آموزش میدهند.

فقط در ایرانه که اگه دیدی دختری بهت محل نمیگذاره میگن دختره خرابه و...یا پسره معتاد بچه ننه و الی ...

 

فقط در سریالهای ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و نماز شب میخونند و به مسجد میرند و اسم عربی دارن و کت شلوار میپوشن و آدم بداش پولدارند و اسم ایرانی اصل دارن و تیشرت یا کروات دارن و به هیچ وجه آدمها نمیتونند هر دو خصلت را داشته باشند

فقط یک خواننده زن ایرانیه که این نبوغ را داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه

فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه اگه میخریش بیارمش

فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته

فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه

فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمانها +خدمه بیشتره

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد

فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره

فقط در ایرانه که اگه با بچه تون خیابون راه میری مردم به نشونه مثلا دوست داشتن یا نیشگونش میگیرن یا دستای کثیفشونو به پوست بیچاره میمالند و یا بدون اجازه بهش شکلات میدن

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن

فقط ایرانیها هستند که معتقدن که هنر فقط و فقط نزد خودشونه

فقط ایرانیها هستند که در فروگاهها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم

فقط در ادارههای دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هریک از کارکنان 5 ساعت مشغول نماز و عبادت اونهم در ساعتهای کاری هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره میچرخه

نوشتم تو روزه پنجشنبه 1389/10/16 فکر کنم ساعتا 19:59 بود منم که اسمم هست حامد| |

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/10/12 فکر کنم ساعتا 23:26 بود منم که اسمم هست حامد| |

 

از ماهی کوچکی پرسیدم : تو چند نفر رو دوست داری ؟ گفت : این رودخانه و همه ماهی هایش را !

با تعجب گفتم : تو اینقدر کوچک هستی چطور می توانی این همه چیز را دوست بداری ؟

گفت : کافی است تنت از جنس اب باشد و روحت از جنس اسمان ، انوقت می توانی همه دنیا را در قلبت جا دهی   

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/10/12 فکر کنم ساعتا 23:24 بود منم که اسمم هست حامد| |

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس

 نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی

داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را

به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.به

زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و

 دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از

پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

نوشتم تو روزه چهارشنبه 1389/10/08 فکر کنم ساعتا 15:12 بود منم که اسمم هست حامد| |

اي

همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم

ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/13 فکر کنم ساعتا 20:11 بود منم که اسمم هست حامد| |

پرمعنی ترین کلمه « ما » است ، آن را بکار ببندیم.

بی رحم ترین کلمه « تنفر » است ، آن را از بین ببریم.

سرکش ترین کلمه « هوس » است ، با آن بازی نکنیم.

خودخواهانه ترین کلمه « من » است ، از آن حذر کنیم.

ناپایدارترین کلمه « خشم » است که نوعی جنون آنی است.

بازدارترین کلمه « ترس » است ، با آن مقابله کنیم.

بانشاط ترین کلمه « کار » است ، بهترین سرگرمی است ، به آن بپردازیم.

پوچ ترین کلمه « طمع » است ، آن را در خود بکشیم.

سازنده ترین کلمه « صبر » است ، برای داشتنش باید دعا کنیم.

روشن ترین کلمه « امید » است و پایه و اساس دین بر امیدواریست.

ضعیف ترین کلمه « حسرت » است ، توجهی به آن نداشته باشیم.

تواناترین کلمه « دانش » است که گمشده مومن است.

محکم ترین کلمه « پشتکار » است ، ای کاش آن را داشته باشیم.

سمی ترین کلمه « غرور » است ، باید در خود بشکنیمش.

سست ترین کلمه « شانس » است ، به امید آن نباشیم.

شایع ترین کلمه « شهرت » است ، دنباله رو آن نباشیم.

لطیف ترین کلمه « لبخند » است ، آن را همیشه حفظ کنیم.

حسرت انگیز ترین کلمه « حسادت » است ، از آن فاصله بگیریم.

ضروری ترین کلمه « تفاهم » است ، سعی کنیم آن را ایجاد کنیم.

سالم ترین کلمه « سلامتی » است ، به آن اهمیت بدهیم.

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/13 فکر کنم ساعتا 15:58 بود منم که اسمم هست حامد| |


خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی.

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/09/07 فکر کنم ساعتا 19:53 بود منم که اسمم هست حامد| |

مراقب باش ...

مراقب افکارت باش، چون افکارت، گفتارت را میسازد....

مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را میسازد....

مراقب اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هایت را میسازد....

مراقب عادت هایت باش، چون عادت هایت، شخصیتت را میسازد....

مراقب شخصیتت باش، چون شخصیتت، سرنوشتت را میسازد.

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/09/07 فکر کنم ساعتا 19:47 بود منم که اسمم هست حامد| |


دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم

دوست دارم عشق باشم در قلبت جایی بگیرم

دوست دارم شمع باشم و به یاد تو بسوزم

دوست دارم اشک باشم تا که در چشمانت بریزم

دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم با تو باشم...

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/09/07 فکر کنم ساعتا 19:38 بود منم که اسمم هست حامد| |

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/09/07 فکر کنم ساعتا 19:12 بود منم که اسمم هست حامد| |


باز هم افکار پریشان

اندکی بر خود نظر کن بین که اینجا

تویی و غربت و غزلت و تنهایی

اندکی هم باز اندیشه کن اینجا

تا ببینی که چه هستی و چه هایی

باز هم فکر کن و باز کمی تدبیر کن

بهر این غمکده ی سیاه و بی پایان

باز هم نوری بی افروز تا ببینی

درد های کهنه را در بطن سرد این بیابان

باز هم آفتاب صبح را نظر کن

بین که سرد است و خموش و بی اراده

می رود آنسو که پنهان کند از ما

روی زرد و حرمت از دست داده

باز شباهنگام خیره بر مهتاب شو


باز هم افکار پریشان

اندکی بر خود نظر کن بین که اینجا

تویی و غربت و غزلت و تنهایی

اندکی هم باز اندیشه کن اینجا

تا ببینی که چه هستی و چه هایی

باز هم فکر کن و باز کمی تدبیر کن

بهر این غمکده ی سیاه و بی پایان

باز هم نوری بی افروز تا ببینی

درد های کهنه را در بطن سرد این بیابان

باز هم آفتاب صبح را نظر کن

بین که سرد است و خموش و بی اراده

می رود آنسو که پنهان کند از ما

روی زرد و حرمت از دست داده

باز شباهنگام خیره بر مهتاب شو

در رخش جز حسرت و آه سیاهی بیش نیست

باز هم در میان اوج شب حس میکنی

که رهیدن از سیاهی آرزویی بیش نیست

در رخش جز حسرت و آه سیاهی بیش نیست

باز هم در میان اوج شب حس میکنی

که رهیدن از سیاهی آرزویی بیش نیست

نوشتم تو روزه یکشنبه 1389/09/07 فکر کنم ساعتا 18:39 بود منم که اسمم هست حامد| |

درد و دل کردن و دوست دارم یادش بخیر

 روزایی که با خودم خلوت میکردم با اینکه کنار

خونواده بودم همیشه تو اتاقم خودمو حبس میکردم

خودمو با تنهایی سرگرم میکردم.ولی این

تنهایی فقط اسمش تنهایی بود اونم فقط ظاهرا.

وقتی از کنارشون رفتم تازه فهمیدم تنهایی یعنی چی.

سالهاست که با خودم زندگی میکنم

با رویاهام و با کسانی که دوسشون دارم. صبح که از خواب بیدار میشم

اسمون زندیگیمو همچنان ابی میبینم

هنوزم تو لحظه های زندگیم بوی عشق رو حس میکنم

با یاد کسی که دوسش دارم زندگی میکنم گرچه دستاش تو دستام نیست

ولی حسش میکنم. امید به اینده زیباست

حرفهایی میپیچه تو گوشم.صداهایی اشنا

از اونهایی که یه زمانی من دنیایی از نگرانی و استرس بودم براشون

چکار باید میکردم؟چه تصمیمی باید میگرفتم؟

احساس میکنم کار درستی انجام دادم

بهتر بود نباشم

برم به گوشه ای ساکت و خلوت

به دور از همه

ارامش نبودنم بهتره برای اونا

به هرحال دارم زندگی میکنم و راضیم

سالهاست که دیگه گلایه ای از زندگی ندارم

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/06 فکر کنم ساعتا 21:29 بود منم که اسمم هست حامد| |

هر روز صبح وقتی چشمانم را میگشایم به خود میگویم من این قدرت را دارم که امروز خوشحال باشم و یا غمگین

من میتوانم آنچه را که باید باشم انتخاب کنم.دیروز مرده است...فردا که هنوز نرسیده است.من فقط یک روز دارم.همین امروز....و من میخواهم که در آن خوشحال باشم و حتما خوشحال خواهم شد ...

من برای آنها که دوستم دارند زندگی میکنم...

آنها که مرا همانگونه که هستم می شناسند...

برای تمام خوبیهایی که میتوانم انجام دهم...

 

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/06 فکر کنم ساعتا 21:28 بود منم که اسمم هست حامد| |


اگر فردا پایان من است میخواهم تا صبح با نام تو زندگی کنم. مرا دوست داشته باش تا هیچ وقت به زمستان نرسم.....

 

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/06 فکر کنم ساعتا 21:27 بود منم که اسمم هست حامد| |

و اما چند جمله ی زیبا در مورد عشق

عشق

تنها مرضی است که بیمار از آن  لذت میبرد

عشق

زودتر از نسیمی که بر بوستان میوزد نمود پیدا میکند

عشق

معمولآ نوعی عذاب دردناک است ولی دور ماندن از ان مرگ است 

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/06 فکر کنم ساعتا 21:26 بود منم که اسمم هست حامد| |

یه نگاه هست سرد و بی نور

پشت لبخند دروغی آفتاب مغرور

یه سکوت هست تلخ و غمگین

پشت فریاد بلند موج سنگین

یه نفر هست شکل مهتاب

یه نفر غرق به خون بی تاب و بی خواب

یه نفر که خنده هاشو پشت خنده های ادمک ها گم می کرد

کسی که چشماشو داد به دست طوفانی بارون پر از درد

یه مسافر پیداست تو ی پیچ جاده ی بی حاشیه

که هزار دفه شکست تو وسعت یه ثانیه

یه کتاب اینجا هست حجم اون هزار صفه اس

سرنوشت تو فصل آخر کتاب بی عاطفه اس

پیر مردی اینجاست،اینجا فصل آخره

که مصیبت مث یه گرگ گرسنه یهو از خواب میپره

پشت سر دروغ و هذیون روبه روش یک پل داغون

حس رفتن نداره وا میده آسون

اون منم همون مسافر- پیر مرد نو جوون

که چشاش هزار هزار سال تو نخ ابره و بارون

روبه روی آسمون زانو زده دعای من

تو ی چاردیواری پیداش نمیشه خدای من

این همه پرنده گشتن روزی هف بار دور یک سنگ

خداشون منتظره بیدار شن از خواب این پرنده های دلتنگ

من تو رو خواستم و این گناه من بود

خونه ی تو دل من بود دل که جون پناه من بود

رفتن و رفتن من تو فصل پایانی تقدیر

اسم تو همیشه هرجا آخرین همراه من بود


نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/06 فکر کنم ساعتا 21:25 بود منم که اسمم هست حامد| |

بدان که


آنجا که همه مثل هم فکر می کنند ، هیچ کس خیلی فکر نمی کند


انسان در همان لحظه که تصمیم می گیرد آزاد باشد، آزاد است .

وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست .

تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند .

آنانکه می دانند رنج می برند و آنانکه نمی دانند به دیگران رنج می دهند .

نتیجه اراده ضعیف ، حرف است ونتیجه اراده قوی ، عمل .

وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان بر گشته اند .

آنان که نمی توانند خود را اداره کنند ‌ناچار از اطاعت دیگرانند .

حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند .

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن .

هر کس که بداند چقدر می ارزد، به آنچه که می ارزد می رسد.

اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه.

عفو از کسانی نیکوست که توانائی انتقام دارند .

اگر می خواهی اندوهگین نباشی ، حسود مباش .

آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم .

هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکر کردن نیست

مردم از ترس شکست می بازند .

ترسناک ترین تنهایى خود پسندى است .

از آغاز حرفی در میان نبود . گفتن این حرف ، حرفی به میان آورد .

آن که خوشی خود را در رنج دیگران بجوید ، هر گز روی خوشی نمی بیند .

زر اندوزانی که برای مال دنیا کیسه دوخته اند بدانند که لباس آخرت جیب ندارد .

بزرگترین نفرین آنست که همه چیز را تجربه کنی .

تا تو مرا بد خواهی و خود را نیک ، نه مرا بد آید و نه تو را نیک .

افتادن برگ از درخت نشانه امدن زمستان نیست بلکه نشانه تمام شدن یک عمر است .

فهمیدن بهتر از دانستن است .

هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است .

کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند .

انسان تنها مخلوقی ست که نمی خواهد همان باشد که هست .

به هر ناراحتی کوچک خشمگین شدن و به دیگران پریدن ، نشان غرور بی اندازه یا کم عقلی است .

آنچه را که نمی توانی فرموش کنی ببخش و آنچه را که نمی توانی ببخشی فراموش کن.

نومیدی انسان را پیش از مرگ می کشد .

حسن معاشرت، ترکیبی است از فداکاری ها و گذشت های کوچک.

تنهایی من زمانی ولادت یافت که انسانها ، لغزشهای حاصل از پرگویی مرا ستودند و فضایل خاموشی ام را ناچیز شمردند.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

همانگونه که می اندیشی ، همان خواهی شد .

هرگز نمی توانی در حالیکه دستهایتان را در جیب خود فرو برده اید از نردبان موفقیت بالا بروید.

مهمترین درس زندگی اینست که بپذیریم گاهی اوقات احمق ها هم درست می گویند .

تغییر کن تا تاثیر کنی !

کسانی که در عشق عاقلند ، بیشتر عاشقند و کمتر حرف میزنند .

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

تمایلات خود را میان دو دیوار محکم اراده و عقل حبس کنید .

کسی که دیگران را می شناسد عالم و دانشمند است و کسی که خود را می شناسد عاقل و فهمیده است .

بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند .

گاهی برخی از برکات خداوند با شکستن تمامی شیشه ها وارد می گردند .

فقط کسی رنگین کمان را میبیند که تا آخر زیر باران بایستد .

هر رفتاری از دیگران که موجب آزار ما می شود موجب شناخت بیشتر خودمان خواهد شد.

هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.

تجربه همیشه به نفع انسان نیست چون هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل رخ نمی دهد .

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند ، مثل اینکه کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید .

در “زندگی” هرگاه از “یخ” خانه ای ساختی بر آب شدنش اشک مریز.

برای داشتن چیزی که تا بحال نداشته اید باید کسی باشید که تا بحال نبوده اید .

بگذارید و بگذرید ، ببینید و دل مبندید ، چشم بیندازید و دل مبازید ، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت .

از پیری پرسیدم چه زمانی انسان پیر میگردد ، فرمود درست آن زمان که از گذشته خود پشیمان شده افسوس آن را بخورد .

زندگی کوتاه است پس وقت خودتو برای کارهائی صرف کن که فرصت لذت بردن از تتیجه کارات رو داشته باشی .

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری ، کوچکتر خواهی شد .

عادت کنید به چیزی عادت نکنید .

زندگی دو چهره بیشتر نداره ، یا به بازیت میگیره ، یا به بازیش میگیری ، انتخاب با توست .

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور خواهید شد چیزهایی که به دست آورده اید دوست بدارید

نوشتم تو روزه شنبه 1389/09/06 فکر کنم ساعتا 21:24 بود منم که اسمم هست حامد| |

Design By : Night Melody